
وقتی آدم به سرش میزنه… وقتی شب غلیظ میشه …وختی هوای دل آدم بوفه کوری میشه دل آدم هوای همه چی میکنه حتی اینکه وسط بلاگش درفشانی های فارسی بکنه اون هم خیلی ادبی وذهنی فرتوری !!وختی آدم به سرش میزنه دل آدم هوای یه چیزای عجیب غریب می کنه حتی چیزایی که آدم هیچ وخ دل تنگش نمیشه,ادم هوایی میشه بعد دلش هی هوا میکنه…. مثه من….
دلم هوای یه پاییز حسابی کرده
دلم هوای رعدوبرق کرده با صدای پاواراتی!
دلم هوای بارون کرده که بزنه تو دماغم!
دلم هوای باد کرده که وول بخوره تو موهام!
دلم هوای بوی کاهگل کرده.
دلم هوای برگای رنگی و اُخرایی وآلیزارین کرده.
دلم هوای شال گردن وکلاه سرخ وسفیدو آبی کرده که قل قلیه
دلم هوای یه توفان مغزی کرده که همه چیو دی کد کنه!
دلم هوای دخترکان مینیاتورهای استاد فرشچیان رو کرده!
دلم هوای یه میز شامه شلوغه تنهایی!کرده تا تو حرفای هم بپریم…مثه نبرد های چریکی! از این سر به اون سرتو در تو و نا منظم.
دلم هوای یه ترانه دامبولی کرده! خسته شدم از برامس و باخ و فریدون و فرهادی که روی شافل گیر کرده!
دلم هوای واتو واتو کرده!
دلم هوای بوی کاغذه کتابای مدرسه آلپ رو کرده!
دلم هوای لواشکای کثیف کرده.
دلم هوای باغچه سبزیجات کرده.
دلم هوای مداد رنگیا و قلم موهای دست نخورده ی قدیمی رو کرده.
دلم غنج میزنه!
دلم هوای موهای دم اسبی و دم خرگوشیو دم رامکا لی وحنا وممول و آنشرلی وهادی و هدی و منم آق بابا…آنت !!! توی عکسای بچگیم کرده.
دلم هوای یک تصمیم جدی و کبری ایی کرده.
دلم هوای اجی مجی لا ترجیه بارباباپا کرده!
دلم هوای کوهیرنس ها و حرف های فلسفی,روان نما وفرتوریه پرفسور بالتازار کرده!
دلم هوای ممل آمریکایی با طعم آل پاچینو کرده!
دلم هوای شب نشینی پوارو وجودی آبوت کرده.
دلم هوای عکس گرفتن کنار ملکه ماداگاسکار کرده!
دلم هوای گپ های خودمانی مهرجویی واسکورسیزی گوشه کافه نادری کرده!
دلم هوای قدم زدن های شبانه ای که با خانواده دکترارنست در سرزمین آلیس داشتیم کرده چه کل کل هایی که الویس با همفری بوگارت بر سر خورده شدن حق پدر خواندگی شان نکردند!
دلم اصلا هوای حرف های سورئال و سوهشی نکرده!
دلم هوای یه میس کاله درستوحسابی کرده.
دلم هوای سلام واحوالپرسی درستو حسابی از یه دوسته خوب کرده!
دلم هوای مهربونی های بابا لنگ درازوکرده.
دلم هوای ساعت شماطه داره پلنگ صورتی وکرده که همیشه بیدار باش بزنه میترسم خواب بمونم اون وخ باز مدرسه ام دیر بشه!
دلم هوای سارافون تیکه دوزیه شب نمای بچگیامو کرده
دلم هوای خونه مادربزرگرو کرده!
دلم هوای دون دادن به نباتو وحنای خونه ی مادربزرگرو کرده.
دلم هوای نوتلا خوردن با انگشتوکرده
دلم هوایه هورت کشیدن رشته های ماکارونی و کرده
دلم هوای دوقولوهای افسانه ایه جمعه بعد از ظهر هارو کرده
دلم هوای کباب خوردن های دسته جمعیه جمعه های بچگی رو کرده توی مهمون سرا حتی اگه فلفل بره تو چشام.
دلم هوای دربندودرکه دسته جمعی کرده
دلم هوای شهربازیه بدونه بازیو کرده
دلم هوای اون عکس پولاراید روکرده
دلم هوای ماساژ روحی کرده!
دلم هوای لبخنده ژوکونده آمادیوس کرده!
دلم هوای بافنتی بافتن های خانم مارپل کرده!
دلم هوای شعر های پوووف کرده و ناله های ژولیت!
دلم هوای شنا کردن تواستخرخونه The bold and the beautiful کرده!
دلم هوای مسافرت با ماشین میرزا ممدلی کرده!
دلم هوای چای دم کرده ی ننه قمر خانومه فروغ با طعم مایکل کورلیونه کرده!
دلم هوای بارون کرده باز
بارونه کازابلانکا با صدای کافکا!
بارون حالمو خوب میکنه مثه كارلوس كاستاندا
میخام نفس بکشم عمیقه عمیق
عمیق ترسرفم میگیره
از بس که ریه هام گنجایش این رها شدگی رو نداره…
چشمام شده مثل چاه آرتیزین…انگار تمومی نداره
دلم چقد هوا کرده!
هوارتا هوا…!!!
دلم هوای…اصلا بی خیال!
به قوله او
دلم هوای
“القصه حالی رفت که وصف آن نتوان کرد”
کرده!!!













.jpg)




